داستانی حقیقی

نگاه –  فاطمه آشوبی، پایۀ نهم- همشاگردی 13و 14 ساله‌های محصل 

همیشه امید به ساختن، از ویرانی و نداشتن نشأت می­ گیرد، وقتی طعم محرومیت را چشیده باشی؛ وقتی سوز سرما پوستت را سوزانده باشد، قدر یک بخاری فکستنی را هم می‌دانی…

وقتی راه گل‌آلود و پر از سنگلاخ را در تابستان و زمستان با کفش پاره رفته باشی، قدر خیابان آسفالت‌شده را می‌دانی…

من امیدوارم… امیدم را از نداشته‌هایم دارم، روستای پُر از فقر و محرومیتم را دوست دارم؛ روستای قلعه‌گنج… تنها سرمایه‌ام، ذهن خلّاقم در ساختن و آبادانی زادگاهم است.

به این امید، با توکل به خدا و تکیه به داشته‌هایم توانستم سال‌های سخت تحصیل را در روستا سپری کنم؛ سال‌هایی که هر فصلش با هراس از مشکلات خاص آن گذشت.

کلاسی که حتی شیشه نداشت و سوز سرما را با دیواری از کیف‌هایمان مهار می‌کردیم؛ اما تن‌های نحیف دختران کلاس، همچنان می‌لرزید و می‌لرزید…

باران رحمت خدا سقف گِلی کلاس را به دلیل نداشتن ناودان و استحکام کافی روی سرمان خراب می‌کرد و از ترس آوار، در بیرون از کلاس، زیر باران می‌ماندیم و با تنی خیس و سرمازده راهیِ خانه‌ها می‌شدیم و در گرمای داغ تابستان با برگه‌های بادبزن شدۀ دفترمان خنک می‌شدیم.

گَردِ گچ تخته‌سیاه، ریه‌های حساسمان را خوب رنجاند و حاصلش دخترکانی با سرفه‌های سنگین شد، نگاه حسرت‌بار همکلاسی‌هایی که به دلیل کافی نبودن نیمکت‌ها روی زمین می‌نشستند، به افرادی که روی صندلی‌ها به نجوای عاشقانۀ فداکارترین معلمانِ روزگار گوش می‌دادند، هنوز آزارم می‌دهد.

بهداشت، تنها چیزی بود که ما سهمی از آن نداشتیم؛ چه برسد به امکانات ورزشی و حیاط مدرسه یا امکاناتی برای ساعات رسیدن به هنرهایی که بتوانند استعدادهایمان را شکوفا کنند…

اصلاً شکوفایی ارزانیِ شهر و دانش‌آموزانی که در آنجا درس می‌خوانند! سرنوشت ما درس خواندن در کلاسی بود که مادران و پدرانمان در آن تحصیل کرده بودند…

ولی در سال 91 روزگار دست از چرخیدن بر پاشنۀ محرومیت برداشت و کمی هم بر وفق مراد ما گشت…

در روستای ما مدرسه‌ای به همت تیم نیکوکاری احداث شد و آزمون ورودی دانش‌آموزان طراحی شد تا انگیزه‌ای برای قبول شدن در آن مدرسه و ورود به آن برای تحصیل در مقاطع بالاتر ایجاد شود.

حالا شرایط فرق کرده و ما تباهی و تاریکی را به تصویرهای روشنی که خلاقیت، چاشنی آنهاست تبدیل کرده‌ایم تا دیگر ترس در وجودمان رخنه نکند و غیرممکن‌های همیشگی را به اهداف نزدیک در ذهنمان تبدیل کنیم و هریک گنجی بر دیواره‌های این قلعه‌‌ی کهن شویم…

به بالا